سرشت

بر تل خاکی نشسته بودم؛ که خدا آمد و کنارم نشست!

گفت :مگر کودک شده ای !؟ که با خاک بازی می کنی!

گفتم :نه !ولی ... از بازی با آدمهایت خسته شده ام همان هایی که حس می کنند خاکم! و روح نو در من دمیده نشده!

من با این خاک بازی می کنم ، تا آدمهایت را بازی ندهم!خدا خندید .... پرسیدم خدایا؛ چرا آتش نیستم !؟ تا هر که قصد بازی داشت بسوزانم !

خدا اما ساکت بود !

گویا از من دلخور شده بود ! گفت: تو را از خاک آفریدم تا بسازی!... نه بسوزانی!

تو را از خاک از عنصری برتر ساختم که با آب ،گل شوی و زندگی ببخشی

از خاک که اگر آتشت بزنند باز هم زندگی می کنی و پخته تر می شوی

با خاک ساختمت تا همراه با باد برقصی 

از خاک ساختم تا اگر هزار بار آتش ،آب و باد تو را بازی دهند برخیزی و سر بر آوری

در قلبت دانه عشق بکاری! و رشد دهی و از میوه شیرینش لذت ببری

تو از خاکی! پس به خاک بودنت ببال و من هیچ نداشتم !برای گفتن به خدا

/ 1 نظر / 3 بازدید
ايميل تبليغاتي ارزان

ارسال ايميل گروهي آلفا مطمئن ترين و ارزانترين تبليغات با بازدهي فوق العاده عالي http://forum.shopkeeper.ir/showthread.php?t=52428