حرمت

بافتن را

از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه ای ،اما حرفش هیچ وقت از یادم نمی رود

می گفت: زندگی مثل یک کلاف کاموا است از دست که در برود می شود کلاف سر در گم ،گره می خورد می پیچد به هم، گره گره می شود بعد باید صبوری کنی گره را به وقتش با حوصله وا کنی زیاد که کلنجار بروی گره بزرگتر می شود کورتر می شود یک جایی دیگر کاری نمی شود کردباید سر و ته کلاف را برید و یک گره ظریف کوچک زد بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد ،محو کرد،یک جوری که معلوم نشود

یادت باشد

گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگ است همان کینه های چند ساله باید یک جایی تمامش کرد ،سر و تهش را برید

زندگی

 به بندی بند است

به نام "حرمت"

که اگر آن بند پاره شود

کار زندگی تمام است

بانو سیمین بهبهانی

/ 4 نظر / 8 بازدید
بهنام

سلام مطالبتون خیلی زیباست و خوشحالم که اینجا را دیدم خدا پشت و پناهتون

زهرا

سلام خوبي؟ پست جالبي بود , خيلي خوب بود لينکت کردم دوست عزيزم