مهربانکده

مردم اینجا چقدر مهربانند

دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند ،دیدند سرما می خورند سرم کلاه گذاشتند و چون برایم تنگ بود کلاه گشاد تری، و دیدند هوا گرم شد ،پس کلاهم را برداشتند و چون دیدند لباسم پاره است به من وصله چسباندند و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت کردند و حسابم را رسیدند .

خواستم در این مهربانکده خانه بسازم، نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز........

روزگار جالبیست ،مرغمان تخم نمی گذارد ولی گاومان هر روز می زاید!

/ 0 نظر / 3 بازدید