بابا دوستت ندارم

دخترک از میان جمعیتی که ساکت و بعضا بی تفاوت شاهد اجرای تعزیه اند رد می شود......

عروسک و قمقه اش را محکم زیر بغل می گیرد...

شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین (ع) می چرخد و نعره می زند، از گوشه چشم دخترک را می پاید....

او با قدم های کوچکش از پله های تعزیه بالا می روداز مقابل شمر می گذرد مقابل امام حسین (ع )می ایستد و به لب های سفید شده اش زل می زند....

قمقه اش را مقابل او می گیرد.

شمشیر از دست شمر می افتد .. و رجز خوانی اش قطع می شود،

دخترک میگوید:" بخور برای تو آورده ام "و بر می گردد.

روبه روی شمر که حالا بر زمین زانو زده می ایستد. مردمک های دخترک زیر لایه های براق اشک می لرزد.

توی چشمهای شمر نگاه می کند و با بغض می گوید:" بابا ، دیگه دوستت ندارم".

/ 0 نظر / 6 بازدید